۲۶تیر ماه ۱۳۹۳

سلام خوب هستید انشاللله, خیلی وقته ننوشتم…
نه اینکه خیلی خواننده دارم نگرانم میشین…واسه خودم مینویسم…
چند هفته پیش از بیکاری یه گروه,تو وایبر درست کردم و گروه در طول دوروز به صد نفر رسید اما خب یکمم تلفات داشتیم و رسیدیم به حول و حوش شصت نفر الان…
حالا این اصلا مهم نیست بقیه اش مهمه, دو تا دوست جدید کشف کردم وای محشره, مخصوصا یکیشون که عین خواهر نداشتمه اونقد باهاش حرف زدم که از کل جیک و پیک زندگیم با خبره.
بعد از صحبت با خواهری یکم از اون بار غم کم شده…
حالا در این میان از دکتری قبول شدم (قبلا گفته بودم انگار…) , اما مصاحبه ی هیچ کدوم رو نرفتم با وجود اینکه بعضی هاشون دانشگاه خوبی بودن که یه زمانی آرزوشون رو داشتم. برای بدون کنکور هم دانشگاه هایی هستند مخصوصا دانشگاه خودم که …. حالا بیخیال این بحث…
از استاد راهنمام بگم که خیلی آقاست, ماهه ماه , میاد میشینه تو سایت کامپیوتری با همدیگه حرف میزنیم ساعت ها , خیلی حال میده…از درس و پروژه شروع میکنیم و آخراش رو هیشکی حدس هم نمی تونه بزنه به کجا کشیده میشه…
دیگه چی بگم که یادم بمونه, بچه ها دارم تصمیم میگیرم اپلای کنم برای دانشگاه های خارج نمی دونم موفق خواهم شد یا نه اما دعام کنید توروخدا تا موفق بشم, یکی از آرزوهام بوده که توی یک محیط کاملا علمی و سطح بالا درس بخونم و پروژه رو توی یه گروه تحقیقاتی توپ اجرا کنم.
فعلا شب بخیر, ساعت ۱۰:۴۲ صبح پنج شنبه…رو تخت خواب دراز کشیدم:-)

اندر احوالات و اخبارات

سلام نزدیک یک ماه میشه که چیزی اینجا ننوشتم. از اول قصد این نداشتم که روزانه نویسی کنم اما خوشم میاد که بعد یه مدت برمیگردم به مطالب قدیمی نگاه میکنم مثل آلبوم عکس میمونه
تو این یه ماهه حداقل اتفاقی که افتاد نتایج آزمون دکتری بود که اومد و ما رو بسی شگفت زده کرد نه از این جهت که خراب کرده باشم ها نه… ماجرا این بود که من اصلا مطالعه ای برای آزمون دکتری نداشتم و با معلومات قبلی رفتم سر جلسه خلاصه کنم که نتایج اومد و در مقایسه با دوستانی که کلی وقت گذاشته بودن رتبه بهتری آوردم، قصد ادامه در اینجا رو هم هنوز ندارم اما گفتم پول دادم برای آزمون حداقل انتخاب رشته بکنم تا سنجش بیکار نشینه حداقل برای من یه محاسبه ای انجام داده باشه
کارهای پایان نامه ام خوبه یک قسمت اش فردا تموم میشه قسمت بعدی فکر‌کنم سه هفته اینا طول بکشه قسمت بعدیش هم شاید یک ماه اینا انشالله که‌شهریور دفاع دارم همتونم دعوتین 😉
گفتم مقاله ام رو سابمیت کردم؟ نه نگفتم، اون مقاله ای که روش کار میکردم یعنی مراحل نهاییش مونده بود که باید تموم میکردم رو سابمیت کردم به یه ژورنال ISI با ایمپکت فکتور بالای ۲ انشالله که قبول بشه البته در خوشبینانه ترین حالت ۴ الی ۵ ماه طول میکشه تا جواب بیاد.
راستی ۱۷ فروردین ماه برادر هم ازدواج کرد یعنی اینطور شد که همه‌ی کارا تو یک هفته شروع شد و تمام شد خیلی جالب بود خیلی سریع و روان انجام شدن حالا هم درگیر کارهای طبقه بالای خونه هستن چون قراره بیان اونجا زندگی‌کنن، ما هم در حد توان کمک‌ میکنیم.
یعنی این ماه این همه خبر بوده من چطور صبر کردم چیزی ننوشتم خودم هم نمی دونم.
خب فعلا برم دیگه…در امان خدا
الان ساعت ۱:۱۸ بامداد ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ تو تخت دراز کشیدم و مراحل قبل خواب رو دارم طی می کنم.

تبریک عید ۱۳۹۳

با سلام خدمت دوستان
بالاخره سال ۱۳۹۲ هم تموم شد و به سر رسید. این سال, سال بسیار عجیب و غریبی برای من بود, سالی بود که من از لحاظ فکری کمی تکامل یافتم, درکم از محیط اطراف بیشتر شد, سالی که افراد را بیشتر شناختم و یا شناختم را محک زدم. سالی که به بعضی جنبه های نهفته در خودم پی بردم که اصلا برام قابل انتظار نبود. انشالله همه ی اینها درسی باشه فراموش نشدنی تا در سال بعد آویزه ی گوش کنیم.
سال ۹۳ برای من میشه گفت سال بسیار مهمی هست, از این لحاظ که یکی از بزرگترین انتخاب های زندگی ام صورت خواهد پذیرفت, منظورم ادامه ی تحصیل هست ها فکر های خوب خوب نکنید که ما دهنمون هنوز بوی شیر میده 🙂
یکی دو هفته پیش آزمون دکتری دادم و با وجود اینکه اصلا مطالعه خاصی برای آزمون نداشتم با توجه به کلید اولیه ی سوالات بد نزدم ونتایج به نظرم امیدوار کننده است, البته سهمیه ی ساگرد اولی هم دارم( داداشتون از اون شاگرد زرنگ هاست) خلاصه که تصمیم دارم اگر در دانشگاه مورد علاقه ام قبول نشم منم شانسم رو در تحصیل در کشوری خارج نام امتحان کنم. به نظرم این تصمیم بزرگی خواهد بود, نخواهد بود؟ به نظر من که خواهد بود 🙂
احتمال اینکه به قول یه نفر عکس هامون هم دونفره بشه تو این سال رو نمی دم چون…( قصه درازه خودتون میدونید)
خلاصه که تصمیم دارم امسال را برای خودم سال “تحصیل و توفیق” نام گذاری کنم B-)
برای همتون و هممون هم آرزوی بهترین ها رو دارم و انشالله که به بهترین(ن با کسره) دلتون برسین و کامیاب باشین. خب ما بریم دیگه بخوابیم که امروز سال تحویل هستش و …
در آخر هم از زحمات مادر و پدرم که منو بیشتر و بهتر از خودم می شناسند و برای موفقیت من تمام تلاششون رو می کنند تشکر می کنم و دستشون رو می بوسم. دست گل همه ی مادران و پدران درد نکنه انشالله 🙂
سال همه مبارک

image

ساعت ۲:۲۱ بامداد ۲۹ اسفند ۱۳۹۲- روی تختم دراز کشیدم و دارم می نویسم با موبایل

خداحافظی موقت

تا مدتی نیستم. چون اگه خدا بخواد و اون کار درست بشه مجبورم تابستون برم سربازی و واسه همین دیگه باید زودتر پایان نامه رو تموم کنم واسه همین تا یه مدتی از دوستان و خوانندگان احتمالی 🙂
خداحافظی می کنم فقط ازتون میخوام دعام کنید زیاد 🙂
بامداد دوشنبه ساعت ۱:۵۷ پنجم اسفند ۹۲ و روز مهندس که من از جانب فقط خودم این روز به همه ی تحصیل کرده ها و نکرده ها تبریک می گم 🙂

مهاجرت کردم

این اولین پست من در سایت جدیدم هست، نمی خواستم تو سایت قدیمی که هر نوع سایتی رو توش امتحان کردم حرفهایی از این جنس زده بشه! به خاطر همین اونجا رو پاک کردم و اومدم اینجا 🙂

علیضا هم در واقع همون علیرضا هستش که در بین ما ( ترک زبان ها) روی “ر” زیاد تاکید نمیکنند و حذفش می کنند، دستشون دردنکنه دیگه 🙂

٩٩ سکه

روزى پادشاهی در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى  را شنید. به دنبال صدا رفت و به آشپز کاخ رسید که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشید.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید:

 چرا اینقدر شاد هستى؟

 آشپز جواب داد:

 قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و فرزندم را شاد کنم. ما خانه ى محقری داریم و به اندازه ی خودمان خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضى و خوشحال  هستم.

پس از شنیدن سخنان آشپز، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد. وزیر به پادشاه گفت:

 قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.

پادشاه با تعجب پرسید:

 گروه ٩٩ چیست؟

 وزیر جواب داد:

 اگر مى‌خواهید بدانید گروه ٩٩ چیست، یک کیسه با ٩٩ سکه طلا مقابل در خانه آشپز بگذارید. به  زودى خواهید فهمید که گروه ٩٩ چیست!

پادشاه بر اساس حرف‌های وزیر فرمان داد یک کیسه با ٩٩ سکه طلا مقابل در خانه آشپز قرار دهند.

آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و مقابل در خانه آن کیسه را دید. با تعجب کیسه را به  داخل خانه برد و باز کرد. با دیدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد.

 آشپز سکه‌هاى طلا را روى میز گذاشت و آنها را شمرد.

 ٩٩ سکه !

 آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب  کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نیست!؟ فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و  شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حیاط را زیر و رو کرد، اما خسته و ناامید بازگشت.

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا تلاش کند تا یک سکه طلا دیگر به دست آورد  و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

روز بعد تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و با همسر و  فرزندش دعوا کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز  نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!

پادشاه نمى‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایى بر سر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید.

 وزیر جواب داد:

 قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنین افرادى  هستند. آنان مال زیاد دارند اما راضى نیستند. تا آخرین حد توان کار مى‌کنند تا ثروت بیشتر به  دست آورند. آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «یکصد» سکه را از آن خود کنند! این علت اصلى  نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد. آنها به همین دلیل شادى و رضایت را از دست مى‌دهند.

خواب دیدم قیامت شده است

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند به جز چاله‏‌ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی‌ها اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏‌اند؟» گفت:«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

رفع تکلیف یا وظیفه …

این که ما باید به فکر دوستانمون، به فکر اطرافیانمون، به فکر بقیه افراد جامعه باشیم نباید به صرف رفع تکلیف و غیره باشه بلکه باید به صورت یک وظیفه دیده بشه چرا که، شاید، ما برای همدیگر زندگی نمی کنیم، اما با هم که زندگی می کنیم …

کتاب ها را نسوزانیم، اهدا کنیم

• این مطلب از وبلاگ دکتر یاسمن فرزان به اشتراک گذاشته شده است.

دانش آموزان سال آخر دبيرستان كنكورشان را دادند و تمام شد! حالا اتاق دانش آموزان از خانواده هاي طبقه ي متوسط پر شده از كتاب هاي كنكور و كتاب هاي تست رنگارنگ كه هر وقت نگاهشان به آنها مي افتد ياد سال –نه چندان خوشايند– آمادگي براي كنكور مي افتند. بعيد مي دانم كسي كه وارد دانشگاه بشود برگردد و اين كتاب ها را بخواند. (زمان ما اين كتاب ها كه غلط هاي زيادي هم داشت. همين ديروز يادم افتاد چه طوري كشف نوترون را اشتباهي در يكي از كتاب هاي كنكور آن زمان شرح داده بود! الان شايد بهتر شده باشد! نمي دانم!)  اين كتاب  هاي كنكور فقط به درد كنكور مي خورند. بهتر است بگويم به اين درد مي خورند كه پشت كنكوري دلش قرص باشد كه اين كتاب ها را داشته و از رقيبان عقب نمانده! خيلي به درد علم آموزي و درد عميق مفاهيم نمي خورند.

ادامه خواندن “کتاب ها را نسوزانیم، اهدا کنیم”