۱۹ مرداد ۱۳۹۳

گفتم اول صبحی بیام بنویسم….
دو شبه که دل درد دارم نمیدونم از پرخوریه یا اینکه چیز دیگه ولی اره احتمالا از پرخوری و البته دیر خوردنه….
یواش یواش داریم به آخر مهلت مقرر پایان نامه نزدیک میشیم و این کامپیوتر ها هر چی فیلم دارن سر من در میارن از یه طرف چون حجم محاسباتم زیاده و منابع محاسباتی کم, به قول خودمون کامپیوتر ها نمی کشن.
از دیروز دنبال کارای یکی از اساتید قبلیم افتاد که الان تو آمریکاست و از اینجا یک چیزی لازمش شده بهم گفته تا اگه تونستم حل کنم. ایشاا…. که بتونم کمکش کنم
امشبم یه خواب بد دیدم که اصلا نمیخوام تعریف کنم که از یادم بره بهتره.
بچه ها برام دعا کنید کارام درست پیش بره  بتونم پذیرش بگیرم به قول خودمون ته دلم روشن هستش که درست میشه ولی بازم محتاجم به دعا.
بزار فکر کنم ببینم از پی بگم که یادم بمونه.
فعلا که چیزی یادم نمیاد ولی بزارین برم به کارام برسم شاید اتفاق جالبی افتاد و اومدم پینوشت نوشتم.
از دوستانی که کامنت گذاشته بودن هم بسیار متشکرم. سعی میکنم از این به بعد تو فواصل زمانی نزدیک تر بنویسم.
الان تازه از خواب بلند شدم رو تخت دراز کشیدم