۲۶ شهریور ۱۳۹۳

سلام خوبین دوستان منم خوبم
اومدم بگم که امروز مجوز دفاعو اینا حل شد و اساتید داور هر دو سخت ترین اساتید گروه شدن که همه سعی داره از دستشون در برن ولی من افتادم تو دامنشون…
به شوخی یا جدی به استاد راهنمام میگم,استاد اخه سختن… میگه نترس زوره دکتر …. به تو نمیرسه مطمءنم,منم اصلا یه وضی شدم 😉
الانم ساعت ۵:۱۵ صبح چهارشنبه هست من بالای۲۰ ساعته که نخوابیدم الان مقاله رو واسه کنفرانس فرستادم ایشاا… که قبول بشه,ایشاا…
ساعت ۱۱:۳۰ هم دفاع یکی از بچه های گروهه که نفر سوم بود و برای دکتری بدون آزمونم درخواست داده بود و قبولش کردن, مبارکش باشه,اره… ازم خواسته تو دفاش باشم, فعلا بخوابیم ببینیم دنیا دسته کیه
یکی نیست بگه پسر پاشو برووووو بخواب 🙂
ساعت ۵:۱۸ رو صندل پاها رو میز لپ تاپ رو پاها, گوشی در دست 😉
آهنگ ساری گلینم داره میخونه 😉

۲۲ شهریور ۱۳۹۳

خیلی جالب بود شاید هم تلخ، شاید انتظارش را داشتم شاید هم نه…

وقتی به صورت نگهانی در مورد عکسی که برای پروفایلم در وایبر درست کرده بودم و به اسپانیایی نوشته بود “عشق من” پرسیدی که متعلق به کیست، وجودم گرم شد، گفتم برای تو، خندیدی و گفتی نه برای من عکس بزار نه کاری کن نه به من فکر کن…

نمی دونم الان ساعت ۲:۳۰ شب که داشتم رو پایان نامه کار میکردم یهو چرا دلتنگی تو اومد سراغ من، انگارآدرس دیگه ای رو بلد نیست، احتمالا…

با این که همه من رو یه فرد منطقی(البته تعدادی منو کاملا بی منطق می دونن)و من برای در کنارت نبودن یک کتاب دلیل دارم که بزرگترین آنها خوشبختی توست، باز نمی دونم چرا این دلتنگی رها نمیکنه، انگاری اون از من مصرتر هست بر این جان…

ادامه خواندن “۲۲ شهریور ۱۳۹۳”

۱۵ شهریور ۱۳۹۳

در امریکا هستم در تگزاس شاید, در دانشگاهی با ساختمان های رنگی و شبیه بنای کاخ کرملین درون محوطه ی سبز…
عاشق دختری با موهای طلایی رنگ و کوتاه شده ام, اما مشکلات هست…
یک دوست قدیمی را میبینم از او راجع به انجا میپرسم او از اوضاع بد اقتصادی حرف میزند, دوستی دیگر میخندد شاید به من…
دختر با موهای طلایی رنگ از نظرم گاهی ناپدید میشود من گریه میکنم…او را پیدا میکنم دست بر شکمش میگذارم او باردار است…
او را دوست دارم
سلام
نمیدونم چطور توجیه کنم ولی خواب عجیبی بود مخصوصا که بعد از سالها دوباره دیدم, نمیدونم چرا وقتی خواب تکراری میبینم خوشحال میشوم ولی متاسفانه خواب تا جایی پیش میرود که دفعه ی قبل رفته و ادامه نمی یابد. شاید قابل باور نباشد اما من در خواب هایم باور دارم و نمیدانم چطور ولی به دنبال موردی و موضوع خاصی هستم انگار , خیلی دوست دارم انتهای خواب هایم را ببینم.
صبح ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
روی تخت دراز کشیده ام دارم به خواب فکر میکنم

ادامه خواندن “۱۵ شهریور ۱۳۹۳”

۱۳ شهریور ۱۳۹۳

سلام.اومدم خیلی سریع بگم که انگاری انگیزه رو پیدا کردم, باس برای پایان نامه بیش از ۳۰۰ تا شکل در بیارم….لایک
ساعت ۵:۴۱ بعد از ظهر
جلوی لپ تاپ هستم و نرم افزار انسیس هم جلوم بازه دارم کار میکنم که شکل ها رو در بیارم….

image

۳ شهریور ۱۳۹۳

سلام
ببخشید که دیر اومدم.
اما چه خبر
خبر اینکه خدا نکنه کلی کار بریزه رو سرت ولی انگیزه نداشته باشی, از یه طرف تایپ مقاله, از یه طرف تایپ پایان نامه, یه سری محاسباتم مونده, تاریخ دفاع, سمینار, امتحان زبان, تهیه یCV, نامه به اساتیدو …..
خدایا کمک کن نمی دونم این انگیزه کدوم گوری رفته که نمی تونم پیدا کنمش…
الان لپ تاپ جلومه نرم افزار افیس هم باز هم تمام نمودار ها و عکس هاشم اماده است فقط مونده چی اراده که همه ی اینا رو بچسبونم به هم. اراده کجاییییییییی
خب خدمتتون عرض کنم که پنجشنبه ی قبل عروسی بودیم , خدا هیشکی رو ندید بدید به دنیا نیاره, طوری ما رو رقصوندن که دستم در اومد , اخه من میگم چه کاریه خب یکم یواش تر دیگه, نمیشه آیا !؟
ایشاا… مهرماه هم دفاع خواهم کرد از پایان نامه و خلاص خواهم شد ولی خدایی باید یکم فول تایم برم جلو ….
راستی نتایج دکتری اومد خب منم که مصاحبه ها رو نرفته بودم طبیعیه که قبول نشدم دیگه یه شعف و احساس خاصی داشتم. با استادم که صحبت کردم راجع به پذیرش بدون آزمون فقط من باب فضولی, گفت که چون تو درخواست ندادی , و نفر دوم هم درخواست نداد , نفر سوم که درخواست داده بود اونو برداشتیم منم گفتم مبارک باشه. استاد میگه دیگه کاری کردی که باس بری 😉
میون صحبت استاد برگشته میگه علیرضا دیروز سردرد بودم منم چون اتفاقا دیروز میگرنم عود کرده بود گفتم اره استاد منم میگرنم عود کرده بود , یه لحظه استاد اینطوری شد :-[
بعد گفت من دیگه پیش تو از سردرد حرف نمی زنم شنیدم خیلی بد میشه…
اونروز ساعت سه بعد از ظهر رسیدم در خونه , رفته بودم دانشگاه, تو اون گرما, دیدم دو تا ساک جلو دره منو میگی زهرم ترکید اولین فکری که به ذهنم رسید گفتم ملت بچشونو گذاشتن دم در رفتن اونقدر با احتیاط باز کردم داشتم میمردم از ترس یه رنگ قرمز دیدم اول , وااااای نکنه سر بریده باشه…. خلاصه دیدم نه خیر ملت آشغالشو اورده گذاشته دم در اونم تو ساک فکر کنم سکته زدم اونجا , اصلا یه وضی, میگم اخه چه کاریه…
فرداش در رو باز کردم دیدم دو تا کیسه بررگ آشغال که سر یکی هم باز شده ببخشیدا ولی پوشک …. بچه ریخته بیرون, حالم به هم خورد , نمی دونم کیه از کدوم دهکوره اومده حالم به هم خورد.
چند روزه داریم کشیک میدیم تا مجرم رو دستگیر کنیم.
پیام اخلاقی:لطفا اشغال ها رو به موقع دم در خودتون بزارید یا اگه جا موند تو خونه ی خودتون از منظره لذت ببرید یا از سطل اشغال های توی سطح شهر استفاده کنید, واااالا
خب بچه ها دیگه زیاد حرف زدم ببخشید
انشاا… زودتر میام با خبرهای خوب
الانم که دارم مینویسم ساعت ۲ بعدازظهر نشستم رو صندل , پاها رو میز کامپیوتر و لپ تاپ هم داره بروبر منو نگاه میکنه انگاری طلب کاره 😉

image