۱۹ آذر ۱۳۹۳

سلام خدمت همه دوستان…
خب باز خیلی وقت شد نیومدم. الان با این که کمی گردن دردو سردرد دارم دارم مینویسم
و اما چه خبر از روزگار, داریم اپلای میکنیم به این شکل که دارم روی توصیه نامه و sop مینویسم مدارکمم یه هفته است دارم ترجمه دوبارم دادم تجدید بکنن به علت اشکالاتش…خلاصه همین
این بار کم مینویسم چون زیاد حسش نیست :-
رو تختم دراز کشیدم دارم رادیو گوش میدم ساعت ۱۰:۱۶ چهارشنبه ۱۹ آذر

۷ آذر ۱۳۹۳

سلااااااااام بر همه عزیزانم
خوبید خوشید سلامتید ایشاا…
دعا میکنم خوب باشید و شاهد و سامع خبرهای موفقیتتون باشیم
خب باز طول کشید که بیام و بنویسم
از قضیه نمره گرفتن که هزار و یک ماجرای بی خود تموم شد دیگه هیچی نمی گم که واقعا موندم بعضی ها چرا همچین میکنن…
خب بعد گرفتن نمره و اینا چون مقاله ام برای ارایه شفاهی تو کنفرانس قبول شده بود راهی سمنان شدم تقریبا یه چیزی در مایه های ۱۲۰۰ کیلومتر فاصله داره با شهر ما, شبش از شهر به سمت تهران کردم کردم صبح یک ساعت زودتر رسید اتوبوس به طوری که خود راننده هم تعجب کرده بود منم سریع رفتم ترمینال جنوب و بلیطم رو عوض کردم واسه ساعت ۷:۳۰ به جای اینکه ۹:۴۵ برم خلاصه نزدیک های ساعت ۱۱ رسیدم سمنان, شهر خیلی عجیبی دارن, خیلی باز تقریبا اثری از ساختمان های بلند توش دیده نمیشه, خیابون ها گشاد و تقریبا هیشکی تو خیابون ها نبود, تو برخورد اول تو ترمینال با راننده تاکسی برخورد کردم که منو از ترمینال برد و بیرون ترمینال سوار کرد به مقصد دانشگاه, در مسیر می گفت که تو ترمینال سوار تاکسی نشو گرون حساب می کنن و ذهنیت تو از شهر سمنان و سمنانی ها رو خراب می کنن ولی تو الان پستت به یه سمنانی خوب خورده و اینا و کلی مسیر طی کرد تقریبا قطر شهر رو طی کرد فقط ۴۰۰۰ تومان گرفت. خلاصه رسیدیم دانشگاه و دبیرخانه رو پیدا کردم و رفتم دیدم ای وای هنوز اینجا دارن صندلی جابجا میکنن اینور اونور میرن که تدارکات رو واسه فردا اوکی کنن من رو هم که دیدن انتظار نداشتن به اون زودی رسیده باشم خلاصه بردن منو با کسی که مسوول اسکان بود آشنا کردن و از اونجا که معلوم بود فعلا هماهنگی های لازم برای اسکان انجام نشده بود ما رو یکم گفتن تو دانشگاه بگرد نهار بزن و بیا تا ببریم خودمون وسیله داریم واسه خوابگاه, خلاصه منم رفتم یکم دانشگاه رو رصد کردم 😉 ببینم چطوریاس دانشگاه خوب و باز و با محوطه ی بزرگی داشتن. تا ساعت شد ۱:۳۰ که رفتیم باز سراغ کسی که مسوول رسیدگی اسکان بود ولی جا تر بود و از بچه خبری نبود خلاصه که یه ساعتی یا بیشتر نشستیم تا نزول اجلال کنن تو اون زمان با یکی دیگه از بچه ها که از کرمان واسه کنفرانس اومده بود به اسم سینا آشنا شدم و با هم حرف زدیم.
خلاصه ایشون اومد و ما رو سوار ماشین خودش کرد که ببره که البته پشت ماشین رو که پر از کتاب و شیر بود اول تمیز کردیم و بعد وسایلمون رو گذاشتیم توش. خلاصه رفتیم و یه استراحتی کردیم تو خوابگاه که یه مرکز استراحت معلم مهدکودک بود. عصرش با دوست جان رفتیم سمنان گردی, چون من میخواستم برم مشهد رفتیم اول ترمینال ولی جالبیه مساله اینه که از خود سمنان به مشهد ماشین نمیره و گفتن باید بری و تو پلیس راه وایسی تا ماشین هایی که از تهران میرن به مشهد که از پلیس راه رد میشن سوار بشی. خلاصه اومدیم و شبش خوابیدیم و منم متوجه نشدم تو تختی خوابیدم که بالاش دریچه کولر بود و صبحی که بلند شدیم یه اثراتی از سرماخوردگی داشتم, صبحی اماده شدیم و اومدن دنبالمون واسه اینکه ببرن صبحانه تو  دانشگاه, رفتیم و صبحانه خوردیم و بردنمون محل افتتاحیه, مراسم شروع شد و فلان و بهمان بعد یکی از اساتیدی که مستقیم از امریکا اومده یه سخنرانی کلیدی انجام داد بعدشم رفتیم واسه ارایه ها و نشستیم گوش دادیم مینونم بگم کاری که من انجام دادم تو دوره ارشد با اینکه استادم زیاد با موضوع آشنا نبود ولی بازم کار من یه سر و گردن بالاتر بود.
خلاصه بعدشم نهار مفصل دادن و عصری ارایه من بود از ساعت ۵:۱۵ تا ۵:۳۵, نوبت من رسید و ارایه به شکل عالی انجام شد و منم منصرف رفتن به مشهد شدم درغیراینصورت باس اون ساعت حرکت میکردم به سمت پلیس راه.
خلاصه عصری هم بردن واسه شام تو باغ شهر سمنان و یه غذای بسیار بدطعم دادن که البته همه کیف و حال میکردن از طعم غذا. اونجا یه سرمای دیگه خوردیم و بعدش برگشتیم خوابگاه و استراحت کردیم.
فردا صبحش باز اومدن دنبالمون و بردن صبحانه و ارایه ها و ظهری رفتیم زود نهار رو زدیم…بعدش حرکت کردیم به سمت ترمینال ساعت ۱:۳۰ سوار اتوبوس شدیم و یکم با تاخیر ساعت ۵ رسیدیم تهران و منم زودی حرکت کردم به سمت ترمینال آزادی و بلیط ساعت ۷ عصر به سمت شهر حرکت کردم و صبح ساعت ۵:۳۰ رسیدم شهر خودمون. تو مسیرم یه جا نگه داشت واسه سرویس بهداشتی و نماز اینا منم پیاده شدم و یعنی چنان سردم شد که بیا و ببین, تو عمرم اونطوری سردم نشده بود, پهلو هام میلرزید خدا خدا میکردم چیزیم نشه. خلاصه که اومدیم و سوار شدیم و رسیدیم شهر و یه سرماخوردگی اساسی با خودم سوغات اوردیم شهرمون.
یه چند روز هم تو دوره رفع این سرماخوردگی بودم و اینا تازه خوووب شدم.
خب دیگه خیلی حرف زدم
شما چطورین خوبین…
الان رو مبل نشستم و دارم به رادیو گوش می کنم ساعت ۱۱:۱۳ دقیقه صبح جمعه