سفر ایران

تو این مدتی که نبودم یه ۱۴ روزی رو ایران بودم بعد یکسال دوری از خوانوده، البته باید بگم که تابستون مادر و پدر اومدن دیدن ما (نمیدونم گقتم یا نه که از ترم پیش برادرم هم اومده پیشم و داره ادامه تحصیل میده)

خب برگردیم سر موضوع خودمون اونم سفر به ایران بود. یهویی همینجوری تصمیم گرفتم برم و خانوادم رو ببینم البته خیلی هم یهویی نشد یه مدتی بود که دچار یه سری مشکلاتی شده بودم که یهویی زدم به خط بیخیالی و گفتم برم ببینم خانوادم و مملکت رو. در عرض ۳ روز بلیط رو گرفتم و وسایل رو آماده کردم و کلی سوغاتی براشون خریدم البته در حد توانم انشاا…  که پسند کرده باشن.

خلاصه رسید روز سفر، با برادرم رفتیم فرودگاه ساعت ۱۱ و نیم بود برادر رو فرستادم برگرده دانشگاه و منم منتظر هواپیما موندم که پرواز برسه که اونم ساعت ۲:۱۰ بود خلاصه ساعتش رسید یکم تاخیر داشت و ساعت ۲:۴۰ پرواز کردیم اما تو بلیط نوشته بود که ساعت ۵ به وقت ایران میرسیم  ولی فقط ۲۰ دقیقه تاخیر داشتیم. خیلی پرواز خوبی بود، من که راضی بودم ولی نمیدونم چرا از یه طرف هوای داخل هواپیما مثل چی گرم بود و هوایی که از نازل های بالای سر میومد مثل چی سرد و مستقیم میزد تو صورت من که نهایتا موفق شد یه سرماخوردگی به ما هدیه بده که حالا مهم نبود. خلاصه رسیدیم و از هواپیما که پیاده شدیم یه خورده شوکه شدم. فکرشو بکنید از فرودگاهی که جزو ۱۰ فرودگاه بزرگ دنیاس میایید به جای که فقط یه پرواز خارجی داره شاید، ولی بازم فدای مملکت خودم بشم هر چی باشه مملکته خود ٱدمه ?

این نکته رو یادم نره بنویسم که اصلا خبر اومدن به ایران رو به هیچکدوم از اعضای خانواده نگفته بودم و میخواستم سورپرایز کنم، از طرفی هم میترسیدم که بیش از حد شوک بشن و این یه اضطرابی رو در من ایجاد کرده بود. خلاصه پیاده شدیم و وسایل رو تحویل گرفتیم و اومدیم یه تاکسی گرفتم به مقصد خونمون. تو تاکسی با طرف کلی از نحوه ی تحصیل، شرایطش و فرق اینجا و اونجا صحبت کردیم و راننده تاکسی هم خداییش خیلی آدم با شعور و با فرهنگی بود و خوب صحبت میکرد.

رسیدیم دم در خونه ساعت حدودای ۵:۳۰ بود و منم با خودم مونوپود برده بودم از همین  چوب هایی که گوشی رو وصل میکنی بهش عکس سلفی میندازی ?

چمدون رو گذاشتم زمین و حساب کتاب کردم با راننده و جلوی خونه وایستادم و گوشی رو روشن کردم و با کلی سلام و صلوات و بسم الله در رو با کلیدی که همراهم داشتم باز کردم. برای اینکه فکر نکنن دزد هستم پشت سر هم تند تند آیفون رو مبزدم که بیدار بشن چون حدس میزدم که بیدار شده باشن برای نماز ولی بعدا فهمیدم که حدسم اشتباه بوده. آیفون رو چند بار که زدم یهو دیدم مادرم اومد پشت آیفون و یهو منو دید و یه کم ایستاد که مطمئن بشه درست میبینه و خیلی خوشحال شد… ولی جمله ی اولی که گفت این بود که مریض شدی؟  اشکال نداره آدم مریض میشه دیگه ?

یعنی فدای این حس نگرانی دایمی مادرانه بشم ????

منم گفتم نه باااااا مریضی چیه اومدم ببینمتون ?

بعد یه سلام و احوال دوباره رفتم پایین چمدون رو آوردم بالا که اون وسطا بابام اومد و یهو منو که دید زد زیر گریه بد جورررر، یعنی بابامو تا حالا اونجوری ندیده بودم… حتی مادرم هم تعحب کرد که این چرا همیچین شد ???

فدای بابای یک دونه و عزیز و مهربونم بشم ?????

رفتم بالا بابام رو گرفتم بغل کردم و بوسیدم گفتم نگران نباشید خودمم حالم هم کاملا خوبه اصلا هیچ مشکلی هم پیش نبوده همه چی اوکی هست، اومدم شما رو ببینم. خلاصه اون مراحل اولیه رو طی کردیم و اومدیم نشستیم و چراغارو زدیم. البته در این وسطا چند بار دیگه خوش و بش کردیم و همون احساست شدید رو تجربه کردیم.

اینم باید بگم که با گوشیم تمام این لحظه هارو ضبط کردما ?

من یه عادت خیلی خوب و پسندیده و توصیه شده ای دارم، اونم اینه که اگه برام یه چیزی بخرن دوست دارم زود بدن بهم و منم در ادامه همین سنت، سریع گفتم نمیتونم خودمو نگه دارم بیایین کادوها رو بدم. کیف رو باز کردم و یه چند تا چیز مختصر که گرفته بودمو دادم، ایشاا…  که مورد پسندشون باشه. یکم که نشستیم به برادرم خبر دادن که من اومدم (داداش بزرگم طبقه ی بالای خونمون میشینن)، اونا هم آماده شدن و اومدن. ّا داداشم و خانومش هم کلی احوال پرسی اینا کردیم و نشستیم به صحبت. من چون شب رو کامل نخوابیده بودم گیج میزدم. خلاصه یکم گقتم بشینم و زشته چاشم برم بخوابم. نشستیم به صحبت اینا و بعدش صبحونه زدیم همگی با هم. آقا از من به شما هم نصیحت و هم وصیت، بهترین جای دینا هم بری، بهترین و گرونترین غذا عا رو هم بخوری، باز مزه ی چای شیرین و نون و پنیر لیقوان رو نمیده. (بحث هم نکنید که نمیده). بعدشم یکم نشستم و باز حرف و حرف زدیم که من دیدم دیگه سیستم داره خطا میدهف چاشدم رقتم و خوابیدم یکم. اینم بگم که در همون اصنا (اثنا یا اسنا شایدم کلا با ع نوشته میشه نمیدونم). مادرم زنگ زد و خبر رسیدنم رو به پدربزرگم داده بود.

تا اینجا بمونه بقیه اش واسه بعد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *