۲۳ دی ۱۳۹۶

سلام

خیلی جالبه جدیدا خاطرات گذشتم نو ذهنم یادآوری میشن.

یکم پیش یاد یه گردش که با بابام رفته بودم افتادم

رفته بودیم بازار برای خرید میوه و پنیر و اینجور چیزا. معمولا من و بابام برای این خرید ها زیاد با هم میرفتیم

چیزی که یادمه اینه که بعد خرید جلوی بازار و توی اون داد و هوار که اهالی بازار برای بازارگرمی داشتن بابام یکی از همکاراشو دید و شروع کردن به صحبت… فکر کنم یه ۴۵ دقیقه ای صحبت کردن و منم رسما داشتن اینور اونور تلو میخوردم که حوصلم سر نره…

خیلی جالبه که یهو این خاطره به یادم اومد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *