۱۶ بهمن ۱۳۹۵

سلام باز…

الان دو سه روزه دارم روی لپ تاپ شخصی خودم کار میکنم. میخواستم نرم‌افزار MATLAB روش نصب کنم که چون سیستم عامل اش اوبونتو ۱۶ بود کلی مصیبت ایجاد کرد. البته برای اوبونتو یا کلاً لینوکس برنامه‌ای هست به نام GNU Octave که به قول معروف همون MATLAB هست. اونم امتحان کردم از بس بسته اضافی خواست نصب کنم که کلاً قیدشو زدم. منم دیگه کلافه شدم و از طرفی اوبونتو رو نصب کرده بودم که باهاش آشنا بشم و یه نرم‌افزار خاصی که روی لینوکس هست رو امتحان کنم، به همین دلیل یه جراحی عمیق رو شروع کردم و کلاً دل و روده ی سخت افزاری و نرم افزاری اش رو ریختم بیرون.

جدا پیچ میچ هاشو باز کردم و با خط هوای فشرده بار) کلاً توشو تمیز کردم البته بگم که نازل رو کامل باز نمی‌کردم که در غیر اینطورت برد لپتاپ میشکست. خلاصه که تمیز ممیز کردیم و یه سیستم عامل ویندوز ۷ مامانی زدم روش و سریع نرم‌افزار هایی که لازم بود رو ریختم روش. البته لایسنس ویندوز رو نداشتم و طبق عادت ایران رفتیم 🙂

اما بقیه نرم‌افزار ها رو همشو با لاینسن نصب می‌کنم چون بیشترشو دانشگاه محیا کرده اون بقیه هم که مشابه دارن. به عنوان مـثال میتونید از LibreOffice به جای Microsoft Office استفاده کنید و تمام امکاناتش هم مشابهه.

الانم دارم دوتا نرم‌افزار دیگه از سایت خود نرم‌افزار ها نصب می‌کنم که قراره باهاشون کار کنیم. (داخل پرانتز الان داره روی اون یکی لپتاپ آهنگ گروه بلک کتز حرمسرارو میخونه)

خلاصه که اره اینجوریاس.

از صبح هم دارم تمرین درس Digital Image Processing رو حل میکنم. استادش اومد دو ساعت درس داد (البته یک ساعت چون ساعت اولش فقط خط و نشون میکشید)، و تمرین اول رو داد برای هفته بعد. گفت ۱۲ سری تمرین میدم هر کدوم ۵ درصد یه دونه هم امتحان نهایی میگیرم اونم ۴۰ درصد. آقا انصافه آیا؟ در نگاه اول نه انصاف نیست خیلی وقت میگیره این تمرین‌ها مخصوصاً برای دانشجوی رشته ی مهندسی مکانیک (مخصوصاً سیالات) که درس از گروه مهندسی برق برداشته 🙁

ولی در نگاه دوم با چشم بصیرت، هیچ درس مهندسی رو بدون حل تمرین نمیشه یاد گرفت، هیچ کدوم رو.

(الان بلک کتزسیندرلا میخونه)

حالا بماند که قسمت اعظم تمرین رو حل کردم ولی یه مشکل کوچیک داره که روی اعصابم داره میره یواش یواش (به قول فرنگ دیده ها روی نروم هست Nerve)

پینوشت: دو سه روز پیش تو اینستاگرام یه پستی دیدم یا نمیدونم بابام برام تو تلگرام فرستاده بود …

Stop making everybody pleased

چند روزه فکرمو به خودش مشغول کرده که اصلا باید همو رو Pleased نگه داریم؟ هر چی بیشتر دقت می کنم و فکر می کنم میبینم که من همچین خصلتی دارم و قصدم اینه که همه از من Pleased باشن حتی اگه خودم معذب باشم… فکرمو به خودش مشغول کرده

(بلک کتز-عروسک)

۱۰ بهمن ۱۳۹۵

سلام

باز خیلی وقت که اینجا ننوشتم، خود این جمله ام هم داره تکراری میشه!

خب الان دارم وارد ترم ۴ ام دکتری میشم و خوشبختانه چون از روز اول پروژه معلوم بوده و کار میکنیم روش تا الان پیشرفت خوبی داشتیماین ترم هم قرار بود دو تا درس بردارم و تمام بشه کل درس هام که با توجه به تغییراتی که تو سیستم واحد ها ایجاد شده، ترم بعد یه درس بیشتر باید بردارماین ترم هم درس Digital Image Processing و Experimental Fluid Dynamics رو انتخاب کردمسر جمع اینا یعنی اینکه باید یه درس دیگه هم بردارم ترم بعد…

الان تقریباً دارم روی یک مقاله هم کار می‌کنم که سابمیت کنم بره و به احتمال بسیار قوی اکسپت میشه ایشاا…

تازگی‌ها احساس می‌کنم که دارم تنبلی می‌کنم، جالبی این موضوع اینه که احساس می‌کنم ظرفیت تلاش و توانایی ام خیلی بیشتر از این کارایی هست که انجام میدم و وقتم رو خیلی دارم تلف می‌کنم و خودمو فقط تا حدی که کافی هست جلو می‌برم و بقیه‌اش رو رها می‌کنمباید خودمو به یک سیستم جدید عادت بدم و به جای اینکه خودمو با بقیه مقایسه کنم، به جاش سعی کنم که تمرکز بیشتری رو کارام داشته باشم و کارای بی‌هدف رو انجام ندم و هر روزم رو هدف گذاری بکنم و میزان دست یابی به اهدافمو بررسی کنم.

جاتون خالی تو این یه هفته اخیر هم یکم خوش گذرونی کردیم و دو بار رفتیم رستوران ایرانی که غذای ایرانی بخوریم و بعد از تقریباً ۳ ماه که از ایران اومده بودم خیلی خوب بود و البته همراه بود با دوغ آبغلی…

۳۰ آذر ۱۳۹۵ – شب یلدا

امشب با بچه ها یه دورهمی کوچیک داشتیم و شب یلدا رو جشن گرفتیم، دست یکی از بچه ها درد نکنه که این هماهنگی رو انجام داده بود (سعید – دانشجوی دکتری کامپیوتر). انار دون کرده بودن و کلی آجیل و آبمیوه خریده بودن.

جاتون خالی با بچه ها زدیم و رقصیدیم کلی (برای بار اول بار میرقصیدم)، خیلی خوش گذشت.

آخرشم به صورت خیلی کلاسیک با فال حافظ تموم کردیم و عکس دسته جمعی (البته کل جمع هم ۶ نفر بیشتر نبود)

من تا حالا فال حافظ نگرفته بودم و راستشو بخوایین زیادم اعتقاد نداشتم به این جور چیزا… ولی وقتی فال گرفتیم خیلی متعجب شدم… دقیقا زد به خال. واستون فال و تعبیرشو میزارم.

226

تعبیر :

صبر داشته باش هر چند که دلت خون می شود راز خود را به کسی نگو خداوند داد تو را از ستمگران می گیرد. کاری از دستت برنمی آید، فقط دعا کن شاید بالاخره مورد قبول خداوند واقع شود. نکند اگر به حاجت رسیدی و معتبر شدی خدا را فراموش کنی بلکه باید بیشتر رو به خدا آوری.

سفر ایران

تو این مدتی که نبودم یه ۱۴ روزی رو ایران بودم بعد یکسال دوری از خوانوده، البته باید بگم که تابستون مادر و پدر اومدن دیدن ما (نمیدونم گقتم یا نه که از ترم پیش برادرم هم اومده پیشم و داره ادامه تحصیل میده)

خب برگردیم سر موضوع خودمون اونم سفر به ایران بود. یهویی همینجوری تصمیم گرفتم برم و خانوادم رو ببینم البته خیلی هم یهویی نشد یه مدتی بود که دچار یه سری مشکلاتی شده بودم که یهویی زدم به خط بیخیالی و گفتم برم ببینم خانوادم و مملکت رو. در عرض ۳ روز بلیط رو گرفتم و وسایل رو آماده کردم و کلی سوغاتی براشون خریدم البته در حد توانم انشاا…  که پسند کرده باشن.

ادامه خواندن “سفر ایران”

۱۶ آبان ۱۳۹۵

خب بالاخره بعد مدت ها از روی گوشی دارم پست میزارم، خداروشکر
امروز اینجا یکشنبه هست و روز تعطیل ولی به قول یک دوست یه مفهوم بی معنی ?
از ساعت ۱۲ اومدیم آفیس چون دیشب ساعت چهار خوابیدم البته اول نهار زدیم بعدش آفیس اومدیم و مشغول کارها وسطاش یکمم از رو یوتیوب فیلم های تاریخی اینا میبینم.. به نظرم یکی از بهترین کارایی که میشه برای تفریح انجام داد ?
البته وسطاش یه نسکافه (کاپوچینو) میزنیم که حرف و حدیثی پیش نیاد

کاپوچینوی خوش طعم کادوی برادر بزرگم
کاپوچینوی خوش طعم کادوی برادر بزرگم


۱۲ آبان ۱۳۹۵

سلام، خوبین انشاا…؟
دیگه اصلا نمیخوام در مورد دیر پست گذاشتن حرف بزنم که هیچ وقت نمی تونم حرفمو نگه دارم و بدقول می شم. خب یه دو ماهی از آخرین پستم گذشته و اتفاقاتی کم و بیش افتاده تو دوران دانشجویی. الان مثلا دارم فکر می کنم که چه اتفاقاتی افتاده که بگم براتون ولی هیچی یادم نمیاد!!!
تقریبا میشه گفت که روزها یه مدل روتین پیدا کرده، صبح بین ساعت ۸ تا ۱۲ از خواب بیدار میشی میری یه صبحونه خیلی خلاصه گاهی در حد هیچی میزنی بعد میری آفیس یکم کار میکنی، درس میخونی، مقاله میخونی یا با استاد جلسه میزاری یا جلسه گروهی داری! بعدش میری نهار و خدا خیرشون بده یه نهار خیلی خوشمزه میدن بهمون که همون آخرای نهار پشیمون میشیم از نهاری که خوردیم. بعدشم میاییم طبیعتا یکم خوابمون میگیره که یکم مقاومت می کنیم که نخوابیم که خداروشکر تو این مقاومت موفق میشیم ولی درصد کار مفیدی که تو این زمان میتونی انجام بدی زیر صفر هست یعنی هر کاری بکنی خرابتر میشه…پس بهتره که اصلا دست به قلم و کاغذ و کیبورد و ماوس نزنی
بعدش یواش یواش شروع میکنی به کار کردن و یهو میبینی که ساعت شده ۶:۳۰ و آروم آروم طبل شام رو میزنن که برنامه ای باید  براش داشته باشیم. جاتون خالی دیشب یه سیب زمینی با تخم مرغ و پیاز داغ زدیم که دست پخت خودم بود، جاتون خالی.
طبیعتا بعد شام هم یه بازه ی زمانی هست که خواب حمله می کنه که مانند نهار باید اجازه بدی بیاد و رد بشه تا بعدش. بعد اینم باز کار می کنی تا شب ممکنه حتی سرتو بالا بگیری ببینی ساعت شده ۴ صبح و اصلا خبر نداری که هیچ کسی دور و برت نیست …که میگی …
بعدشم میری بخوابی، یه نکته ی جالب قبل خواب هست اونم این شبکه ی مجازی هست مخصوصا تلگرام و اینستاگرام. یعنی ساعت ۲ نصفه شبه و میخوای بخوابی ولی تک چشمی داری لایک میکنی و جواب این و اون رو میدی حتی گاها دیده شده که نفهمیدی کی خوابیدی چون صبحش بیدار میشی و گوشی رو از زیر تخت پیدا می کنی اونم اگه شانس داشته باشی و شیشه اش رو نشکسته باشی.

۱۲ شهریور ۱۳۹۵

ساعت ۳:۲۰ نصفه شبه که دارم مینویسم. تو این هفته این دومین باره که بدخواب میشم…

نمیدونم تصمیم گیری این قدر سخته یا آدم برای خودش یه کوهی میسازه از توهم از بعضی موضوعات و بعد نمیتونه اون کوه رو فتح کنه… جالبه بعد یک مدت کلا فراموش میکنی اون کوه ساختگی بود و نه واقعی…

امروز صبح قراره یکی از هم دانشگاهی ها(در اصل دو نفر که زوج هستن) برن کانادا برای دکتری، مبارکشون باشه ایشاا… موفق باشن همیشه.

منم خیلی دوست داشتم که بتونم از اون دانشگاه پذیرش بگیرم ولی متاسفانه نشد… حالا این موضوع باز حال و هوایی ام کرده شاید

?

۱۳ مرداد ۱۳۹۵

سلام،

نشد من یه بار قول بدم که زود به زود بنویسم اینجا و بد قول نشم، هر بار دیر تر از بار پیش… پس چه کاریه کلا آدم قول نمی ده دیگه …. مگه نه ؟ نه 🙂

بازم سلام، از بس نیومدم اینحا و پست نزاشتم که هر چی سلام بدم کمه …

الان امروز ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ یا ۳ آگوست ۲۰۱۶ مصادف با …. ( هاهاهاها… مثل آخر اخبار) هستش و منم تازه از آفیس برگشتم (یه میز میدن تو دانشکده تو یه اتاقی که میتونی اونجا کار کنی و معمولا هم دانشجویان یه استاد یه جا میشینن تا که هم افزایی بشه 🙂 ) خسته بودم  گفتم پاشم بیام اتاق (خوابگاه) یه آبی به دست و صورتم بزنم و یه استراحتی بکنم و پستی بزنم…

اول تا یادم نرفته یه خلاصه ای از اتفاقات امروز بنویسم …

  • اتفاقات امروز

از صبح قربون خدا برم مشغول سر و کله زدن با این افراد قسمت فنی دانشکده بودیم … از زمستان قبلی که سیستم گرمایش آفیس درست کار نمی کرد ما دعوا داشتیم با اینا تا امروز که تو این گرما و این شدت رطوبت هوا آدم کلا لزج میشه …(اه اه اه)، هر بار میگن که اگه این کار کنه تو زمستان از گرما نمیتونین اینجا بمونید و تو تابستون هم میگن که اگه کار بکنه از شدت سرما نمیتونید بمونید…ما هم هر روز بیشتر از دیروز منتظر کار کردن این سیستم خراب هستیم … تا چند روز پیش که دیگه خودمو زدم به اون راه و کلی ایمیل فرستادم و به استادا گفتیم بقیه دانشجو هارم بسیج کردم که ایمیل بفرستن و شکر از طرف شرکتی که این سیستم رو ازشون خریدن اومدن و کلی چک کردن (برای چندمین بار) بعد گفتن از نرم افزارش هست و رفتن اوتوماسیون رو چک کنن. خلاصه کنم ساعت ۳ و خورده ای سیستم مثلا شروع شد که کار کنه و دیدم که هیییچ چیز قایل توجهی نیست بعد میگم هیچی نیستا میگه نه ببین …. رفتم بالای پلکان و نزدیک فن های کولر میگه ببین چه بادی میاد میگم باور کن چیزی نیست و این رفت و آمد چند بار اتفاق میفته تا اینکه قانع شد که بله الان کار نمیکنه ولی فردا اینجا یخچال میشه …. خلاصه ما باز چشممون منتظر فردا هستش تا یخچال بشه اونجا …. نکته ی جالبش اینه که با این امور فنی از بس دعوا کردیم دیگه رفیق شدیم 🙂

  • اتفاقات کلی

زندگی کلی هم دیگه روتین شده و افتاده رو روال، یعنی تقریبا هر روز همون کارای متداول رو انجام میدیم… روی پروژه کار میکنیم، گزارش کار می نویسیم، روی جزییاتش با استاد بحث می کنیم و شکستش می دیم (ها ها ها ) و کار رو میبریم جلو … البته منم خودم خیلی کوشولو کوشولو یکم برنامه نویسی و زبان آلمانی کار می کنم که سعی می کنم ترکش نکنم چون گاهی یه چیزی رو شروع میکنم بعد فراموشش می نم انگار نه انگار… خلاصه که شکر خوبه میریم جلو…

آقا چه خبره این همه گرمه هوا و رطوبتش خیلی زیاده (الان ۲۷ درجه سلسیوس با ۷۰ درصد رطوبت)، میگن ایران هم خیلی گرم بوده اما این همه رطوبتش زیاد نبوده دیگه نمیدونم این رطوبت راحتتر میکنه تحمل این گرما رو یا نه.

یلدا مبارک…

سلام.
خیلی وقته که چیزی ننوشتم, یعنی خواستم یه سفرنامه بنویسم از بس رفتم تو جزییات دیگه خیلی طولانی شد ولی سعی دارم بنویسم قبل اینکه یادم بره ماجراها.
امروز یا بهتره بگم امشب, شب یلدا هستش, شب یلدای همتون مبارک باشه امیدوارم که سالی پر از موفقیت و سلامتی و موفقیت داشته باشیم همه با هم.
الان که دارم مینویسم به وقت ایران ساعت ۱۱:۴۵ هستش ولی ما هنوز توی کلاس درس هستیم و داریم به ارایه ی دانشجویان کارشناسی از پروژه های نهایی شون گوش میکنیم, یعنی واقعا شدیم شبانه روزی 🙂
هوای اینجا هم سرد شده ولی نه مثل شهر خودم اونجا خداروشکر بارندگی زیاده و امسال خداروشکر برف و اینا خوب اومده (البته تا حالا , بیشتر هم می خواییم), بارندگی هم امسال فعلا آنچنان خبری نیست, گاهی بارون می باره ولی از برف خبری نیست.
از اوضاع درس و مشق هم خوبه یکم عقبم باید یکم به بیشتر کار کردن عادت کنم و یکمم به مواد غذایی که میخورم دقت کنم و دارم عادت می کنم به زیاد خوردن و دارم چاق می شم باز که باید یه فکر اساسی براش بکنم (خیلی وقت ها خواستم فکری بکنمااااا ولی این بار بیشتر مصمم هستم)
سعی دارم از این به بعد بیشتر بنویسم حداقل هفته ای یک بار بنویسم, دوست دارم وقتی میام مطالب گذشته رو میخونم 🙂