۷ آذر ۱۳۹۳

سلااااااااام بر همه عزیزانم
خوبید خوشید سلامتید ایشاا…
دعا میکنم خوب باشید و شاهد و سامع خبرهای موفقیتتون باشیم
خب باز طول کشید که بیام و بنویسم
از قضیه نمره گرفتن که هزار و یک ماجرای بی خود تموم شد دیگه هیچی نمی گم که واقعا موندم بعضی ها چرا همچین میکنن…
خب بعد گرفتن نمره و اینا چون مقاله ام برای ارایه شفاهی تو کنفرانس قبول شده بود راهی سمنان شدم تقریبا یه چیزی در مایه های ۱۲۰۰ کیلومتر فاصله داره با شهر ما, شبش از شهر به سمت تهران کردم کردم صبح یک ساعت زودتر رسید اتوبوس به طوری که خود راننده هم تعجب کرده بود منم سریع رفتم ترمینال جنوب و بلیطم رو عوض کردم واسه ساعت ۷:۳۰ به جای اینکه ۹:۴۵ برم خلاصه نزدیک های ساعت ۱۱ رسیدم سمنان, شهر خیلی عجیبی دارن, خیلی باز تقریبا اثری از ساختمان های بلند توش دیده نمیشه, خیابون ها گشاد و تقریبا هیشکی تو خیابون ها نبود, تو برخورد اول تو ترمینال با راننده تاکسی برخورد کردم که منو از ترمینال برد و بیرون ترمینال سوار کرد به مقصد دانشگاه, در مسیر می گفت که تو ترمینال سوار تاکسی نشو گرون حساب می کنن و ذهنیت تو از شهر سمنان و سمنانی ها رو خراب می کنن ولی تو الان پستت به یه سمنانی خوب خورده و اینا و کلی مسیر طی کرد تقریبا قطر شهر رو طی کرد فقط ۴۰۰۰ تومان گرفت. خلاصه رسیدیم دانشگاه و دبیرخانه رو پیدا کردم و رفتم دیدم ای وای هنوز اینجا دارن صندلی جابجا میکنن اینور اونور میرن که تدارکات رو واسه فردا اوکی کنن من رو هم که دیدن انتظار نداشتن به اون زودی رسیده باشم خلاصه بردن منو با کسی که مسوول اسکان بود آشنا کردن و از اونجا که معلوم بود فعلا هماهنگی های لازم برای اسکان انجام نشده بود ما رو یکم گفتن تو دانشگاه بگرد نهار بزن و بیا تا ببریم خودمون وسیله داریم واسه خوابگاه, خلاصه منم رفتم یکم دانشگاه رو رصد کردم 😉 ببینم چطوریاس دانشگاه خوب و باز و با محوطه ی بزرگی داشتن. تا ساعت شد ۱:۳۰ که رفتیم باز سراغ کسی که مسوول رسیدگی اسکان بود ولی جا تر بود و از بچه خبری نبود خلاصه که یه ساعتی یا بیشتر نشستیم تا نزول اجلال کنن تو اون زمان با یکی دیگه از بچه ها که از کرمان واسه کنفرانس اومده بود به اسم سینا آشنا شدم و با هم حرف زدیم.
خلاصه ایشون اومد و ما رو سوار ماشین خودش کرد که ببره که البته پشت ماشین رو که پر از کتاب و شیر بود اول تمیز کردیم و بعد وسایلمون رو گذاشتیم توش. خلاصه رفتیم و یه استراحتی کردیم تو خوابگاه که یه مرکز استراحت معلم مهدکودک بود. عصرش با دوست جان رفتیم سمنان گردی, چون من میخواستم برم مشهد رفتیم اول ترمینال ولی جالبیه مساله اینه که از خود سمنان به مشهد ماشین نمیره و گفتن باید بری و تو پلیس راه وایسی تا ماشین هایی که از تهران میرن به مشهد که از پلیس راه رد میشن سوار بشی. خلاصه اومدیم و شبش خوابیدیم و منم متوجه نشدم تو تختی خوابیدم که بالاش دریچه کولر بود و صبحی که بلند شدیم یه اثراتی از سرماخوردگی داشتم, صبحی اماده شدیم و اومدن دنبالمون واسه اینکه ببرن صبحانه تو  دانشگاه, رفتیم و صبحانه خوردیم و بردنمون محل افتتاحیه, مراسم شروع شد و فلان و بهمان بعد یکی از اساتیدی که مستقیم از امریکا اومده یه سخنرانی کلیدی انجام داد بعدشم رفتیم واسه ارایه ها و نشستیم گوش دادیم مینونم بگم کاری که من انجام دادم تو دوره ارشد با اینکه استادم زیاد با موضوع آشنا نبود ولی بازم کار من یه سر و گردن بالاتر بود.
خلاصه بعدشم نهار مفصل دادن و عصری ارایه من بود از ساعت ۵:۱۵ تا ۵:۳۵, نوبت من رسید و ارایه به شکل عالی انجام شد و منم منصرف رفتن به مشهد شدم درغیراینصورت باس اون ساعت حرکت میکردم به سمت پلیس راه.
خلاصه عصری هم بردن واسه شام تو باغ شهر سمنان و یه غذای بسیار بدطعم دادن که البته همه کیف و حال میکردن از طعم غذا. اونجا یه سرمای دیگه خوردیم و بعدش برگشتیم خوابگاه و استراحت کردیم.
فردا صبحش باز اومدن دنبالمون و بردن صبحانه و ارایه ها و ظهری رفتیم زود نهار رو زدیم…بعدش حرکت کردیم به سمت ترمینال ساعت ۱:۳۰ سوار اتوبوس شدیم و یکم با تاخیر ساعت ۵ رسیدیم تهران و منم زودی حرکت کردم به سمت ترمینال آزادی و بلیط ساعت ۷ عصر به سمت شهر حرکت کردم و صبح ساعت ۵:۳۰ رسیدم شهر خودمون. تو مسیرم یه جا نگه داشت واسه سرویس بهداشتی و نماز اینا منم پیاده شدم و یعنی چنان سردم شد که بیا و ببین, تو عمرم اونطوری سردم نشده بود, پهلو هام میلرزید خدا خدا میکردم چیزیم نشه. خلاصه که اومدیم و سوار شدیم و رسیدیم شهر و یه سرماخوردگی اساسی با خودم سوغات اوردیم شهرمون.
یه چند روز هم تو دوره رفع این سرماخوردگی بودم و اینا تازه خوووب شدم.
خب دیگه خیلی حرف زدم
شما چطورین خوبین…
الان رو مبل نشستم و دارم به رادیو گوش می کنم ساعت ۱۱:۱۳ دقیقه صبح جمعه

۲۲ آبان ۱۳۹۳

سلام خیلی وقت هستش که ننوشتم
یکم سرم شلوغ بود با مشکلاتی که دانشگاه واسم پیش آورده بود و البته اپلای …
دانشگاه روز ۲۷ ام نشستن جلسه گذاشتن که هرکی تاریخ ۲۷ مهر به بعد دفاع کنه نمره اش رو از ۱۸.۹۹ حساب کنن بدون مقاله…ولی من مقاله ام قبل ۲۰ ام جوابش اومده ولی یکی میگه باید کاغذ ارایه رو بیاری یکی میگه لازم نیست, خلاصه داستانی هستش واسه خودش. فعلا انگار درست شده ولی تا زمانی که تو سیستم ثبت نشه آدم نمیتونه خیالش راحت بشه…
تو این بینابین هم دارم واسه دانشگاه ها درخواست میفرستم یکی دوتا از اساتید قول مساعد دادن واسم اما هنوزم دارم میفرستم تا کار رو محکم کنم…
از بس مشکلاتم زیاده, یعنی مشکل نه این چیزا که ذهن رو مشغول میکنه که تو این مدت با یکی آشنا شدم ولی این مشغولیت ها نمیزارن درست رفتار کنم و با مشکل مواجه شدم 🙁
ایشاا… همه چی اوکی میشن. خدا کنه کارام درست پیش بره سال بعد این موقع بیام این پست ها رو بخونم و یاد خاطرات کنم…

۲۷ مهر ماه ۱۳۹۳

سلام
الان که دارم اینو می نویسم تازه از آرایشگاه برگشتم و انصافا بارون خوبی داره میباره, صداش رو دوست دارم…..
اره…فردا ساعت یک ان شاا… قراره که از پایان نامه ارشدم دفاع کنم و طبق اخبار واصله استاد راهنمای اول و استاد مشاور نخواهند آمد, استاد راهنمای اول که طبق معمول معلوم نیست کجاست و اصلا انتظارم نداشتم بیاد, ولی کاش میومد…
اره پاورپونت ها رو هم آماده کردم و استاد راهنمای دوم هم دیده و نظر داده واسه یه چند تا نکته ی کوچیک…اونروز میگفت این دو تا پایان نامه است , یکی نیست, خیلی زیاده کم کن اما بعد گفت کم نمیشه کرد نتایج زیاده 🙂
خلاصه مجبوریم از مقدمه بزنیم و مرور کارهای پیشین و معرفی معادلات….
خیلی جالبه موقع آماده کردن پایان نامه تعدادی چند سوتی عجیب از خودم دیدم که متاسفانه امکان اصلاح اونا تا فردا نیست 😉
بعد اینکه شما ها خوبید, خوشید , سلامتید!؟
زندگی خوش میگذره دیگه 😉

۱۸ مهر ۱۳۹۳

یعنی شب ساعت ۱:۱۵ داری روی پایان نامه به صورت دیوانه وار کار میکنی که تموم شه تا تعداد صفحات اقایونو راضی کنه یهو یه ایمیل بیاد و توش بنویسه که مقاله قبول شده واسه کنفرانسی که ۱۶ روزه تو جواب دادن دیر کرده, حسش چیه خودمم نمیدونم , خودشم نه پوستر , سخنرانی 😉
خودشم مقاله رو انگلیسی رو خودم نوشته بودم, اون یکی هم انگلیسی بود اونم خودم تقریبا نوشته بودم ولی استادم ویراش کرده بود ولی اینو استاد اصلا ندید و من فرستادم, دو تا دیگه هم سابمیت شده اند و من منتظر B-)

image

ادامه خواندن “۱۸ مهر ۱۳۹۳”

۱۰ مهر ۱۳۹۳

آیا پایان نامه شما هم هر چی تایپ میکنید تموم نمیشه, من موندم ملت چطوری میدن پایان نامه رو بیرون تایپ میکنن من اینجا مغزم پکید از بس این مقاله اون مقاله , این تز اون تز کردم 🙁
میخواهی بدانی کیستی!؟نپرس. عمل کن. عمل شما را ترسیم و تعریف میکند.”توماس جفرسون”
ساعت ۶:۲۴ عصر پنجشنبه، لپ تاپ در بغل….

۷ مهر ۱۳۹۳

کاغذ ها و جزوه هایم را جمع میکنم و روی میز میگذارم و تو شروع میکنی روی آنها نوشتن, کسی میپرسد چه میکنی, میگویی دارم اسمش را مینویسم, دوست دارم, من محو تماشایت میشوم…

خوابی بود که کمی پیش دیدم نمیدونم تا کی این خواب ها ادامه خواهند داشت…

ساعت ۹:۲۶ صبح دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۳، روی تخت دراز کشیده ام و باران می باردLocco_Ro_smiley_51

 

۲۶ شهریور ۱۳۹۳

سلام خوبین دوستان منم خوبم
اومدم بگم که امروز مجوز دفاعو اینا حل شد و اساتید داور هر دو سخت ترین اساتید گروه شدن که همه سعی داره از دستشون در برن ولی من افتادم تو دامنشون…
به شوخی یا جدی به استاد راهنمام میگم,استاد اخه سختن… میگه نترس زوره دکتر …. به تو نمیرسه مطمءنم,منم اصلا یه وضی شدم 😉
الانم ساعت ۵:۱۵ صبح چهارشنبه هست من بالای۲۰ ساعته که نخوابیدم الان مقاله رو واسه کنفرانس فرستادم ایشاا… که قبول بشه,ایشاا…
ساعت ۱۱:۳۰ هم دفاع یکی از بچه های گروهه که نفر سوم بود و برای دکتری بدون آزمونم درخواست داده بود و قبولش کردن, مبارکش باشه,اره… ازم خواسته تو دفاش باشم, فعلا بخوابیم ببینیم دنیا دسته کیه
یکی نیست بگه پسر پاشو برووووو بخواب 🙂
ساعت ۵:۱۸ رو صندل پاها رو میز لپ تاپ رو پاها, گوشی در دست 😉
آهنگ ساری گلینم داره میخونه 😉

۲۲ شهریور ۱۳۹۳

خیلی جالب بود شاید هم تلخ، شاید انتظارش را داشتم شاید هم نه…

وقتی به صورت نگهانی در مورد عکسی که برای پروفایلم در وایبر درست کرده بودم و به اسپانیایی نوشته بود “عشق من” پرسیدی که متعلق به کیست، وجودم گرم شد، گفتم برای تو، خندیدی و گفتی نه برای من عکس بزار نه کاری کن نه به من فکر کن…

نمی دونم الان ساعت ۲:۳۰ شب که داشتم رو پایان نامه کار میکردم یهو چرا دلتنگی تو اومد سراغ من، انگارآدرس دیگه ای رو بلد نیست، احتمالا…

با این که همه من رو یه فرد منطقی(البته تعدادی منو کاملا بی منطق می دونن)و من برای در کنارت نبودن یک کتاب دلیل دارم که بزرگترین آنها خوشبختی توست، باز نمی دونم چرا این دلتنگی رها نمیکنه، انگاری اون از من مصرتر هست بر این جان…

ادامه خواندن “۲۲ شهریور ۱۳۹۳”

۱۵ شهریور ۱۳۹۳

در امریکا هستم در تگزاس شاید, در دانشگاهی با ساختمان های رنگی و شبیه بنای کاخ کرملین درون محوطه ی سبز…
عاشق دختری با موهای طلایی رنگ و کوتاه شده ام, اما مشکلات هست…
یک دوست قدیمی را میبینم از او راجع به انجا میپرسم او از اوضاع بد اقتصادی حرف میزند, دوستی دیگر میخندد شاید به من…
دختر با موهای طلایی رنگ از نظرم گاهی ناپدید میشود من گریه میکنم…او را پیدا میکنم دست بر شکمش میگذارم او باردار است…
او را دوست دارم
سلام
نمیدونم چطور توجیه کنم ولی خواب عجیبی بود مخصوصا که بعد از سالها دوباره دیدم, نمیدونم چرا وقتی خواب تکراری میبینم خوشحال میشوم ولی متاسفانه خواب تا جایی پیش میرود که دفعه ی قبل رفته و ادامه نمی یابد. شاید قابل باور نباشد اما من در خواب هایم باور دارم و نمیدانم چطور ولی به دنبال موردی و موضوع خاصی هستم انگار , خیلی دوست دارم انتهای خواب هایم را ببینم.
صبح ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
روی تخت دراز کشیده ام دارم به خواب فکر میکنم

ادامه خواندن “۱۵ شهریور ۱۳۹۳”

۱۳ شهریور ۱۳۹۳

سلام.اومدم خیلی سریع بگم که انگاری انگیزه رو پیدا کردم, باس برای پایان نامه بیش از ۳۰۰ تا شکل در بیارم….لایک
ساعت ۵:۴۱ بعد از ظهر
جلوی لپ تاپ هستم و نرم افزار انسیس هم جلوم بازه دارم کار میکنم که شکل ها رو در بیارم….

image