روزنوشت

فقط اومدم یکم بنویسم برا خودم و خواننده های انگشت شمارم 🙂
خدا رو شکر فعلا استاد راهنما قبول کرده که مدل حل مساله رو عوض کنم با اینکه اینم یه روش جدیده ولی به نظرم جواب میده حتما, این استاد راهنمام رو خیلی دوست دارم, هم خوب وقت میذاره هم سوادش خوبه هم اینکه آدم رو درک می کنه 🙂
خلاصه که فعلا اوضاع خوبه دوستای عزیزم…
نمی دونم چرا اینجا نوشتن رو به نوشتن تو شبکه های اجتماعی ترجیح می دم 🙂

باید فکری اساسی کرد, در جهت…

امروز که رفته بودم کنسرت سالار عقیلی وسط کنسرت یه حس عجیبی بهم دست داد, کلا از کنسرت و آهنگ ها برای یه مدتی جدا شدم. فکرهای عجیبی به ذهنم اومد.
احساس می کنم خیلی منفعل شدم و تک بعدی و تنبل…
به خیلی ها بیش از حد فرصت نزدیک شدن و پا رو از گلیم دراز کردن دادم.
به کارهای روزانه باید یه نظمی بدم و کارها رو طبق برنامه جلو ببرم تا موفقیت رو تضمین کنم. باید یه فکر اساسی بکنم.
بعد نوشت, ساعت ۲ بامداد ۲۸ بهمن ۱۳۹۲:
خوابم نمیبره نمیدونم چرا یه حس عجیبی دارم, مثل اینکه می خوام گریه کنم دلیل خاصی هم نداره. اما از یه طرف هم نمی خوام.
کاش میشد تو زمان به عقب برگشت, کاش میشد بعضی چیزا رو برگردوند, کاش میشد بعضی چیزارو عوض کرد, گاهی حس میکنم خیلی ضعیفیم یا شاید هم من ضعیفم.
بعضی اوقات فکر می کنم که اگه بخوام خودمو تعریف کنم چی باید بگم اما برای هر صفتی که به ذهنم میرسه اکثرا متضادش رو هم دارم, نمی دونم شاید این ناشی از ضعف شخصیت من هستش…
شما هم اینطوری شدین, یا از این فکرا کردین؟